تبليغاتX
< < آموزش قالب كدجاوا> > < > > راه شب عاشقی
                              

                          به نام انکه گریاند ابرها را تا بخنداند گل هارا

مامان زرنگ 

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ٫ به محل تحصیل او یعنی لندن امده بود . او در انجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر به نام  ویکی زندگی می کند . کاری از دست خانم حمیدی بر نمی امد واز طرفی هم اتاق مسعود خیلی خوشگل بود . او به رابطه میان ان دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد ....٫ مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت: من می دانم که شما چه فکری می کنید ٫ اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم ! حدود یک هفته بعد ٫ ویکی پیش مسعود امد و گفت : از وقتی که مادرت از اینجا رفته قندان نقره ای من گم شده تو فکر نمیکنی که او قندان را بر داشته باشد ؟ مسعود گفت: خب من شک دارم ولی برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد . او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم من نمیگم که شما قندان را از خانه من برداشته اید و در ضمن نمیگم که شما ان را بر نداشتید ٫ اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده .............  با عشق مسعود  روز بعد مسعود یک ایمیل به این مضنون از  مادرش دریافت نمود :  پسر عزیزم من نمیگم تو با ویکی رابطه داری ! و در ضمن نمیگم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ٫ حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود .   با عشق مامان

کسی دو خط موازی روی تخته سیاه کشید خط اولی به دومی گفت ما میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم ...! دومی قلبش تپید و لرزان گفت بهترین زندگی ...! در همان زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه به یکدیگر نمی رسند مگر اینکه یکی از انها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند .

                               

گویند زندگی جدولی است که جایزه پر کردنش مرگ است .................                                          کاش می دانستم خانه های این جدول را با چه کلماتی پر کنم ...................                                  صداقت٬محبت٬عاطفه٬گذشت٬دوستی یا عشق !!!!!

                                   

مادرم می گفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزاران شب حالا هزار شب پشیمانم که چرا یک شب عاشق نبوده ام !!!

                             

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن

اشکهای تو نمیشد .

                        

 

 

نمره بیست

در گذشته نمره بیست مثل جواهر ارزش داشت . و راحت و اسان به دانش اموزان داده نمی شد . کسانی که این نمره را دریافت می کردند حقیقتا بیش از این نمره معلوملت داشتند و به راستی شایستع این افتخار عظیم بودند . همه شاگردان قدیمی می دانند که انشای کمتر از ده خط را هیچ معلمی قبولی نمی داد و محصلینی بودند که از این درس تجدید و یا رد می شدند . یک بار در یکی از دبیرستان به عنوان موضوع انشا اینمطلب داده شد که ((شجاعت یعنی چه؟)) محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :((شجاعت یعنی این)) و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود ! اما برگهی ان جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه او نمره بیست دادند . چه خوب گفته اند که :( کم گوی و گزیده گون چون در)

دو فرشته مسافر

دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تا شب را در انجا بگذرانند . ان خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را داخل مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند ٬ بلکه به انها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند .  همانطور که فرشته ها مشغول اماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند ٬فرشته پیرتز سوراخی در دیوار دید و روی ان را پوشاند . فرشته جوانتر  علت را پرسید و او گفت : چیز ها همیشه انطوری نیستند که به نظر می رسند . شب بعد  فرشته ها به خانه زوج کشائرز بسیار فقیری رفتند . پس از صرف غذای مختصری که داشتند ٬ان زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند ٬تا شب را راحت بخوابند . صبح روز بعد فرشته ها ان زن و شوهر را گریان دیدند . تنها گاوشان که شیرش تنها درامدشان بود ٬در مزرعه مرده بود . فرشته جوانتر به خشم امد و به فرشته پیرتر گفت :چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرد اولی همه چیز داشت . با این حال تو کمکش کردی . خانواده دومی چیزی نداشت اما همان را هم با ما تقسیم کردند و با این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد؟ فرشته پیرتر پاسخ داد : چیزها همیشه انطور که به نظر میرسند نیستند . ٬.... شبی که ما در زیر زمین ان عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده اند . از انجا که صاحبخانه بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود ٬من سوراخ را بستم و مهر کردم تا دستش به ان طلا نرسد . ... شب گذشته که در رختخواب کشاورز خوابیده بودم ٬فرشته مرگ به سراغ همسرش امد و من در ازای ان گاو را به او دادم .  بارها چیزها همیشه انطور که به نظر می رسند نیستند . هنگامی که اوضاع بر وفق مراد نیست اگر ایمان داشته باشید ٬ باید توکل کنید و بدانید که همواره هرچه پیش اید به نفع شماست . فقط ممکن است تا مدتها حکمتش را نفهمید .

خوب بچه ها امیدوارم از اپ خوشتون اومده باشه اگه بد بود ببخشید اخه امتحان داشتم خیلی با عجله اپیدم

                                                      دوستتون دارم

 

سلام دوستای گلم خوبین؟

من که بدک نیستم 

اومدم بگم تا مدتی که امتحان دارم نمیام یعنی نمیتونم بیام تقریبا میشه تا ۲۵ خرداد 

برام دعا کنین       

فعلا بای تا اخر امتحانا  ازتون ممنون بازم به خاطر لطفتون                            

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:46  توسط لینا  |