تبليغاتX
< < آموزش قالب كدجاوا> > < > > راه شب عاشقی
               

                   به نام خدایی که هیچ وقت منو تنها نذاشت

 

سلام سلام سلام.....

به دوستای گلم که هنوز ما رو فراموش نکردن

میدوارم همتون شاد و سر حال باشید . من یه معذرت خواهی به همتون بدهکارم چون نتونستم اپ کنم  .

راستش نه وقت اپ کردنو دارم نه دلم میاد که ازتون خداحافظی کنم و وبلاگمو بذارم کنار٬ راستش صبر کردم تا الان یعنی سال جدید و خواستم اپ جدیدم توی سال جدید باشه  نمیدونم دیگه چی باید بگم .

همینو میگم که امیدوارم بازم منو ببخشید و امیدوارم سال خوبی رو داشته باشید .

   التماس دعا دارم از همتون

                                           همیشه شاد باشید 

 

                                                                                               قربون همیشگی شما لینا

                               *****************************

پشیمانی

مرد جوانی ٬از دانشکده فارغ التحصیل شد ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت٬شیشه های یک نمایشگاهبه سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل ارزو می کرد که روزی صاحب ان ماشین شود . مرد جوان ٬از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ان ماشین را بایش بخرد . او می دانست که پدرش توانایی خرید ان را دارد .بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اطاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد . پسر٬ کنجکاو ولی    نا امید جعبه را گشود و در ان یک انجیل زیبا ٬ روی ان نام او طلا کوب شده بود ٬ یافت . با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت:باتمام مال و دارایی که داری یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد . سالها گذشت و مرد جوان د کار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده . یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتما خیلی پیر شده و باید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود . اما قبل از اینکه اقدامی بکند ٬تلگرافی به دستش رسید که خبر فوت پدر در ان بود و حاکی از این بود که پدر٬تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنا بر این لازم بود فورا خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی کند .

هنگامی که به خانه پدر رسید . در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد . اوراق و کاغذ های پدر را گشت و انها را بررسی کرد و در انجا همان انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیکه اشک می ریخت انجیل را بازکرد  و صفحات ان را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد ان پیدا کرد . د کنار ان یک بر چسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت . ردی بر چسب٬ تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی ان نوشته شده بود :تمام مبلغ پرداخت شده است.

....... چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم ٬ فقط برای اینکه به ان صورتی که انتظار داریم ٬ رخ نداده اند ؟؟!!!! 

 

                    

گفتگو با خدا

گفتم :خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پرواز دغدغه های دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت ارام برایت بگویم و بگریم در ان لحظات شانه های تو کجا بود ؟

_ گفت:عزیز تر از هر چه هست ! تو نه تنها در ان لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی من انی خودم را از تو دریغ نکردم . من همچون عاشقی که به معشوق خود می نگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 _ گفتم :پس چرا راضی شدی من برای ان همه دلتنگی ان گونه زار بگریم؟

 _گفت : عزیزتر از هرچه هست !اشک تنها قطره ای است که قبل از انکه فرود اید عروج می کند . اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی اسمان . چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

 _گفتم: پس چرا این همه درد در دلم انباشتی ؟

_گفت: روزی ات دادم تا صدایم کنی .چیزی نگفتی پناهت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی بارها برایت گل فرستادم کلامی نگفتی . می خواستم برایم سخن بگویی . اخه تو بنده من بودی و چاره ای نبود جز نزول درد . زیرا تو اینکونه شد تا صدایم کردی

_گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

 _گفت: اول بار که گفتی "خدا" انچنان به شوق امدم که حیفم امد بار دگر "خدا خدای " تو را نشنوم . تو باز گفتی "خدا" و من مشتاق تر برای گفتن خدای دیگر تو . من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر "خد" گفتن اصرار می کنی همان بار شفایت می دادم

_گفتم : مهربان ترین خدا دوست میدارمت

 _گفت:عزیز تر از هرچه هست ! مـــــــــــــــــــــن دوست تـــــــــــــــــــــر مــــــــــــــــــیدارمت

       

 شکسپیر میگه :کسی را که دوست داری رهایش کن اگر سوی تو برگشت از ان توست و اگر بر نگشت از اول برای تو نبوده

                          *******************************

بدان که همیشه غمگین ترین لحظات را عزیزترین کسانمان به ما هدیه می کنند

                    ****************************

خوشبختی و سعادت رویدادهایی هستند که در طول سفر تجربه میشوند نه هنگام رسیدن به مقصد

                   ****************************

وقتی که ناراحتی از اینکه به چیزی که میخواستید نرسیدی ٬بنشین و خوشحال باش زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست

                 *****************************

عشق

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ جواب داد:دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم.دختر گفت:تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟ پسر گفت:من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم .گفت:ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی.پسر جواب داد:باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی،دوست داشتنی هستی،با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت، دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره عشق دلیل میخواد؟ نه!معلومه كه نه!!پس من هنوز هم عاشقتم

عشق واقعی هیچوقت نمی میرهاین هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارمولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارمسرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب

حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه

 

      انسان عاقل به این خاطر سکوت می کند که می بیند شمع به خاطر زبان دراز می سوزد

 

 

  احساس می کنم اپم طولانیه ولی خوب چون یه مدت طولانی نبودم و بعد از این هم ممکنه زیاد نتونم اپ کنم پس بهتره که باشه

در هر صورت دوستای گلم امیدوارم خوشتون بیاد و قابل دونسته باشید و خونده باشید

راستی چند نفر گفته بودن این داستانهارو از کجا کپی میکنم میذارم اینجا . باید بگم از جایی کپی نمیکنم من مطالبی رو که توی مجله ها و داستانهایی رو که قشنگ باشن رو اینجا مینویسم شاید اینم یه جور کپی کردن باشه ولی منظورم اینه که از نت کپی بر نمیدارم و زحمت نوشتنش رو میکشم. من اگه میخواستم اونجوری کپی کنم خر روز اپ میکردم چون وقتی نمیبره در هر صورت این نوشته ها هم به نظر خودم قشنگه هم اموزنده و حرف دل خیلی ها و اتفاقایی هست که هر کسی ممکنه تو زندگیش داشته باشه و کلا حقیقت زندگیه حیفه که کسی نخونه هرچند شاید خیلی هاش تکرای باشه براتون ولی من شخصا نظرم اینه که ارزش چند بار خوندنو داره  چون خیلی چیزا رو به ادم یاد میده

خوب دوستای گلم انشاالله که سال خوبی رو شروع کنید 

عید رو به همتون تبریک میگم و از ته دل ارزو میکنم همتون همیشه شاد  باشید و سلامت و عید بهتون خوش بگذره

                             عیدتون مبارک

 

      برای ما هم دعا کنین

                            امیدوارم زندگی موفقی داشته باشید

                                                                                         لــــــينا


                               

                                   عـــــــــــــيد نــــــــــــــــــــــوروزمبــــــــــــارک



























 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 16:50  توسط لینا  |