تبليغاتX
< < آموزش قالب كدجاوا> > < > > راه شب عاشقی - تنها دل ماست که دل نیست
مردی در حالی که به پشتی تکیه داده بود به گذشته سفر کرد . زمانی که درس می خواند از پدرش درخواستی داشت تا برایش دوچرخه ای بخرد . وقتی با جواب منفی پدر روبرو شد  زیر لب گفت چقدر خسیس است. او هنوز در خاطراتش غوطه ور بود که صدای باز شدن در رشته افکارش را پاره کرد . پسرش بود که با  هیجان به سویش امد و گفت پدر برایم کامپیوتر می خری؟ او پول نداشت و به علامت نفی سرش را تکان داد . پسر زیر لب چیزی گفت و رفت وحالا او حال  پدرش رامی فهمید اما چقدر دیر....!!!!!

                                                                       

سعی کن در زندگی همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا ازارت می دهد و هستی تو را نابود می کند بگذار گرمی عشق را هرگز درک نکنی زیرا به خاکستر وجودت نیز رحم نخواهد کرد

اگر من وتو برگ بودیم هنگام خزان زودتر از تو می شکستم  و می افتادم تا زمانی که تو می شکنی در اغوشت گیرم

کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم  ان کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد عشق را الوده کرد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 17:24  توسط لینا  |