تبليغاتX
< < آموزش قالب كدجاوا> > < > > راه شب عاشقی -
 

                                          به نام تک ستاره قلبم

خانه

نجار مسنی که در شرف بازنشستگی بود ٫ به رییسش گفت: قصد دارد که کار ساختن خانه را کنار بگذارد و باقی زندگی را در محیطی اسوده در کنار خانواده اش سپری کند . رییس بسیار متاسف شد از اینکه می دید کارمند خوبی را از دست می دهد . به او پیشنهاد کرد که فقط یک خانه دیگر با سلیقه خودش به عنوان اخرین کارش بسازد . نجار با دلی ناراضی پذیرفت. او اخرین خانه را با بی حوصلگی و ابزاری نامرغوب بدون استفاده از مهارت هایی که داشت به اتمام رساند٫ وقتی ساختن خانه تمام شد ٫ رییس کلید خانه را به نجار تقدیم کرد و گفت این خانه هدیه من به توست !!! نجار در نهایت بهت و ناباوری با خود گفت : چه حیف! اگر میدانستم که قرار است این خانه مال خودم باشد ٫ ان را بهتر می ساختم .

ما هر روز در حال ساختن خانه زندگی مان هستیم ولی اغلب کمترین تلاش را برای ساختنش می کنیم . در نهایت با کمال ناباوری در می یابیم که باید در خانه ای که خودمان ساخته ایم زندگی کنیم که اگر می توانستیم ان را دوباره بسازیم حتما بهتر از گذشته عمل می کردیم اما راه بازگشتی وجود ندارد . ما نجار خانه زندگی مان هستیم . نگاه ما و تصمیماتی که در امروز می گیریم ٫ خانهی فردای ما را می سازد .

فنجان قهوه

گروهی از دانشجویان که چند سالی از فارغ التحصیلی انها می گذشت و هرکدام موقعیت مناسبی داشتند ٫ برای ملاقات استاد قدیمی دانشگاهشان دور هم جمع شدند . بعد از گذشت زمان کوتاهی از دیدارشان شکایت در مورد مشکلات کار و زندگی اغاز شد ٫ در همین حین استاد با سینی پر از فنجانهای قهوه وارد شد . فنجان ها متفاوت بودند . چینی ٬ پلاستیکی٬ شیشه ای ٬ بعضی گران و بعضی ارزان . وقتی هر یک از انها یک فنجان قهوه برداشتند استاد گفت: اگر توجه کنید تمام فنجانهای گران قیمت و زیبا برداشته شدند و فنجانهای ارزان و ساده باقی ماندند . چیزی که همه شما می خواهید قهوه است نه فنجان ولی همه شما اگاهانه به سراغ بهترین فنجان رفتید و همین منبع مشکلات و تنش های شما در زندگی است . اگر زندگی قهوه باشد ٬شغل۲پول٬و موقعیت فنجان هستند . اینها همه ابزاری برای به جریان انداختن زندگی هستند ولی ماهیت زندگی تغییر نمیکند . گاهی اوقات با تمرکز کردن بر شکل ظاهری فنجان٬لذت نوشیدن قهوه را از دست میدهیم . پس نگذاریم ظاهر فنجان ما را از قهوه درون ان غافل کند .

غرور

دیوژن که به خاطر روش خاص زندگی اش همهی مردم شهر او را می شناختند ٬ یک روز در حالی که داشت از روی پل باریکی می گذشت با شخص ثروتمندی مواجه شد که غیر از ثروتش امتیاز دیگری نسبت به دیگران نداشت . یکی از ان دو باید کنار می رفت تا دیگری بتواند رد شود٫ مرد ثروتمند گفت :من کنار نمی روم تا یک ولگرد رد شود ٬ دیوژن خود را کنار کشید و گفت: اما من این کار را می کنم

                           ****************

سم

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهرش رفت ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جر و بحث می کردند . عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی رفت که دوست صمیمی پدرش بود و از او تقاضا کرد تا سمی بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد !داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود ٬ همه به او شک خواهند کرد ٬ ژس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از ان را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم  در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مهربانی و مدارا کند تا کسی به او شک نکند . دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه بر گشت و هر روز مقداری از ان را در غذای مادر شوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد . هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس ٬ اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا انجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت :اقای دکتر دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم . حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد بمیرد ٬ خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند . داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ٬نگران نباش . ان معجونی که به تو دادم سم نبود ٬بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است .

 

سلام بچه ها خوبین خوشین

اول اینکه ممنون از نظرات و مثل همیشه پیشنهادتون  دوم اینکه امتحانام تموم شد و خدارو شکر قبول شدم

اپ کردم ولی فکر نکنم بتونم همتونو خبر کنم اخه دارم میرم ایران نمیتونم وقت نمیکنم 

اومدم ازتون معذرت خواهی کنم از کسانیکه نتونستم جوابشونو بدم و خبرشون کنم امیدوارم ببخشن انشاالله جبران میکنم

سه ماه تابستون نیستم و اپ هم نمیکنم یعنی نمیتونم اپ کنم  اخه اینتر نت در دسترس ندارم 

امیدوارم تعطیلات خوش بگذره و بازم شرمنده به خاطر همه چی

دوستتون دارم                                                                                 قربان شما لینا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:15  توسط لینا  |